تاريخ را برگ بزن. اين تاريخي رو كه ميبيني قلم زدند. اين تاريخ رو هم قلم ميزنند.
زور قلم بيشتر است يا گلوله؟
تا حالا بهش فكر كردين كه تفنگدار زورش بيشتره يا قلمدار؟
قلم نجات داد بشر رو كه ثبت كنن اشتباهاتي رو كه بخونن و ديگه تكرارشون نكنن.
يك كاغذ سفيد بر ميداري و قلم رو بدست ميگيري و دست رو مي رقصوني تا كاغذ سياه بشه.
به همين سادگي...
حالا سياهه رو بردار و ببين بابت خوني كه از قلم و سفيدي كه از كاغذت رفته چي بدست اومده.
قلم درس زندگي هم ميده.
آنقدر مينويسم و نوشته هاي دوستانم را ميخوانم تا روزي مانند قلم شوم.
پس برگ بزن تاريخ را و ثبت كن امروز را كه تفنگداران زورشان به قلمداران نميرسد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 18:29  توسط ايروني
|
همين طور كه داشتم در سايتهاي مختلف خبري يك چرخي ميزدم و عناوين خبرها رو مي ديدم به اين فكر افتادم كه ببينم سياست چه رنگيه؟
بالاخره هر چيزي رنگي داره الا آب كه بي رنگ هست!(تازه من به همون بي رنگ هم مي گم رنگ آب!)
ديدم تو اين دنياي سياست نه تنها مخالفان با هم بحث و جدل دارند بلكه رفيقان قديمي هم پشت همديگر را خالي ميكنند! مانده ام كه چه رنگي دارد اين دنياي عجيب سياست؟!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 11:12  توسط ايروني
|
بخاطر روزاي سختي كه وطنم گذرونده بود و دشمناي گنده اي كه داشت روزهاي وطن سرد بود.سرد بود ولي مردمش گرم بودن.اونقدر گرم كه تن زمستون ميسوخت! زير حرف زور و بي بند و باري نمي رفتن!
از اون زمون كه هخامنش بود و پيامبر پارسي، ايرانيان تمدن داشتن! اين مردم زير بار فرهنگ كشور همسايه هم نميرفتن چه برسه غرب و اونور اقيانوسها!
از زمون صفويه كه شيعه مذهب رسمي ايران شد و اذان علي وار در اين خاك طنين انداز شد ديگه تو كت اين مردم نميرفت كه فساد و فحشا ببينن.
روزا، روزاي سختي بود. روزاي دلتنگي.روزاي خون.روزاي گريه.روزاي دود و آه.و بالاخره روز آزادي!
بعدش هم كه سر و كله ي يك غول بي شاخ و دم پيدا شد كه اومد جوونا رو از خانوادهاشون قرض گرفت و برد اما خيانت در امانت كرد و ديگه جوونا بر نگشتن!
گذشت و گذشت و گذشت.....
سختي خيلي سنگين بود تا رسيد سال 88. چشمون رو باز كرديم ديدم يك انتخابات بعد از مدتها برگزار شد به چه عظمتي! خدايا چه خبر شده؟مگه چي شده كه اين همه اومدن راي بدن!
ديگه تن زمستون نمي سوخت چون اون گرما ديگه نبود! ديدي چي شد! خاك بر سرمون شد! شورش داخلي افتاد تو خاك.
تو خاك كوروش!
تو خاك شاه عباس!
تو خاك نادر!
تو خاك كريم خان!
تو خاكي كه از خون جووناي خودش سيراب شد....!
حالا بايد چه كار كنيم.؟ هركي يك نظر داره! ولي هممون يك اشتباه مشترك! يك فراموشي اومده سراغمون!
خدا بيامرزه رهبر اين انقلاب. گفتش كه هر وقت ديدي دشمن داره ازت تعريف مي كنه داري اشتباه ميري!
حالا داره تعريف مي كنه ولي ما بجاي پذيرفت اشتباهاتمون داريم تقصيرمون رو بگردن اين و اون ميندازيم.
ايروني ها من فكر مي كنم ايروني بودن رو يك خورده فراموش كرديم! تا كاملا يادمون نرفته بياين يك كاري بكنيم. تويي كه داره اين مطلب رو مي خوني تو ميتوني ايران رو درست كني از نو . هر كدوممنون به نوبت خودمون سرشار از اشتباهيم.اما كي ميخوايم اينا رو قبول كنيم و جبران كنيم؟ خوبه ما يك ملت هم مذهب و هم كيش و هم دين هستيم. بريم ببينيم كوروش با اين همه ملت و ايالات و فرهنگ و دين هاي متفاوت چجوري اداره مي كرد اين سرزمين رو! بياين بريم تو بازار و دانشگاه ها و بعضي از حوزه ها تو لباس هاي مبدل بشينيم پاي درد و دل هاي مردممون.ببينيم واقعا چي ميگن بدون اينكه بدونن ما نماينده مجلس يا وزير فلان وزارت يا حتي شما رئيس جمهور محترم.با شماهايي هستم كه دارين يك خاك 2500 ساله رو اداره مي كنيد.يك نفر بفرستيد تو دل مردم!بشينه پاي حرف دلشون. قدرت يك مملكت نه به ارتشه و نه به سپاهش. بلكه قدرت اصلي و پشتيبان اصليش مردمشن.جووناشن.دانشجوهاشن. حالا اينجا چه خبره؟!؟ يكي به من بگه اون مردم كه گرما داشتن حالا چي شدن؟كجا رفتن؟واسه نمازخوندن تو مسجد انقلاب كردن و امروز از مسجد رفتن جلوگيري ميشه؟ اينجا چه خبر شده؟!؟
يكي به من بگه...!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 14:20  توسط ايروني
|
با نام خدا شروع مي كنم و مي نويسم و مي نويسم و مي نويسم تا يا حرف هاي دل من تمام شود يا ....!
سلام
فرقي نمي كنه اسمم چيه يا اينكه پسرم يا دختر!
زنم يا مرد!
جووون يا پير!
خلاصه يك انسانم اونم از نوع ايرونيش!
خوش اومديد به وبلاگ!اينجا حكم دفتر خاطراتي رو داره واسه همين حالا.همين زمان!
چون خاطراتش مال ديروزه و ميخوايم اين خاطرات رو دور هم بخونيم بلكه بتونيم فردامون رو هم مثل ديروزمون كنيم!
بزاريد خيالتون رو راحت كنم اين وبلاگ، يك وبلاگ سياسي هست كه كار به هيچ كدوم از احزاب نداره.نه ميگه مرگ و نه ميگه درود!نه ميگه بمير و نه ميگه زنده بمون! فقط و فقط ميگه فكر كن و انديشه كن كه چي دور و برمون رو گرفته يا چي داره ميگذره!
بيم اين رو دارم كه با مطالبي كه ميزارم به زودي فيلتر بشه!ولي تا زماني كه عمر باقيه خاطرات رو مي نويسم.گفتم بزار خاطرات رو برم تو كوچمون داد بزنم ديدم هم خطر اين احساس ميشه كه بنز مشكي بياد دنبالم ببرتم مهموني هم اينكه خيلي صدامو بشنوم 10 تا خونه.اومدم اينجا بگم كه 70000000 نفر بشنون! همينجا به صداقت قرآن قسم ميخورم كه غير از ان چيزي كه اتفاق افتاده رو نگم و حق مطلب را ادا كنم.
مطلبها رو بخونيد.
نظر بديد.
انتقاد كنيد.
بحث كنيد.
تا اينكه برسيم به فردا!
يا حق.بدرود.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 14:48  توسط ايروني
|